خرید بک لینک
بهمناسبت اختتامیه جشنواره فیلم فجر ساعت زنگ میخورد و مرد از خواب بیدار میشود. از دستشویی که بیرون میآید میرود سمت پنجره. او سعی میکند مثل فیلمها سر صبح پنجره را باز کند و به دوردستهای نگاه کندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: شنبه 17 فروردين 1398 ساعت: 17:36

دیروز برای اولین بار، عصر که شد نیکان را برداشتم، یک لباس سبک تنش کردم و رفتیم بیرون. برای اولین بار، پدر و پسری. خیلی تعجب کرده بود. تا حالا اینطوری بیرون نبرده بودیماش. همهاش از این خانه به آن خاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

ساکهایمان را میگردند. مشخص نیست دنبال چه چیزی هستند اما خوب میگردند. من سعی کردهام چیزی نیاوردم که به آن گیر بدهند. از بازرسی رد میشویم و وارد محوطۀ پادگان میشویم. حس میکنم شروع کردهام به تلف ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

1- پریروز صبح، خانم نیرومند، مجری خوشصحبت برنامۀ رادیویی «صبح تهران» از مخاطبان میپرسید که «شما با چه کسی درد دل میکنید؟» مخاطبان هم پیامک میفرستادند و زنگ میزدند که با خدا، با مادرم، با خواهرم، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

به دوربرگردان که میرسم، میپیچم. روبهرویم یک ماشین دارد از جهت مخالف میپیچد. یک داستر نازنجیرنگ است که رانندهاش خانم است. خیلی کند فرمان میچرخاند. از روبهروی هم به جهت مخالف دور میزنیم. صدای بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

«من هیچوقت به خودکشی فکر نکردهام». این گزینهای است که من تیک میزنم. بقیۀ گزینهها را هم جوری انتخاب میکنم که اگر روانشناس یا خوانندهای پرسشنامۀ من را دید به این همه محکم بودن و امید به زندگی داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

یاسی با نیکان میآید تو. به خودم میآیم. اولش فکر میکنم خواب بودهام. نیکان بالاخره خوابش برده. یاسی نیکان را میگذارد توی تختش. خیرهخیره یاسی را نگاه میکنم. ظاهراً یاسی عادت کرده به این خیره نگاهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

بیشتر دوستان مجردم، وقتی میخواهند به سمت متأهل شدن حرکت کنند، یک پرسش مشترک دارند و آن را به انحاء مختلف و بفهمینفهمی با زبان بیزبانی و گاهی رک و روراست میپرسند:

«از این که هر روز صبح بلند شی و یک نفر ثابت رو ببینی خسته نمیشی؟»

چون این پرسش را زیاد از من پرسیدهاند، پاسخ مشخصی دارم که سریع میگویم:

«من از این که هر روز صبح بلند شم و اون آدمی رو که دوسش دارم ببینم، کلی انرژی میگیرم.»

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

گاهی کارهایی کردهام که برای خودم مهم بوده. مثلاً در دی ماه 1389 در جایی مشغول به کار بودم و استعفا دادم. هم شرایط کاریم خوب نبود و هم برخورد مردانهای با من نمیشد. یک هفته بعد از استعفا، هم کار بهتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 12:18

نیکان بودنبعد سه ماه، هنوز هیجانزدهام از بهدنیا آمدنت. هیجانزدهام از نگاه کنجکاو و نازنینت... هیجانزدهام از این همه که دوست دارمت، هیجانزدهام از انبوهی مهری که به تو دارم. هیجانزدهام از شکوهی که از پدر شدن شبیه یک شنل به شانههایم نشست و هیجانزدهام از انگیزهای که بر تنِ زندگیام پوشانده شده. هیجانزدهام... ذوقزدهام و هر ثانیه این همه شگفتی راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: جمعه 7 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:53

حالا ششماههای نیکانام.حالا لبخند میزنی، تعجب میکنی، گریه میکنی، غریبی میکنی، قهقهه میزنی، چند ثانیهای خودت مینشینی، غلت میزنی، برای گرفتن چیزهایی که دوستشان داری تلاش میکنی، غر میزنی، سعی میکنی منظورت را به ما بفهمانی، از دیدن مادرت کیف میکنی، من را که میبینی ذوق میکنی، از ما انتظار داری با تو بازی کنیم، دستهایت را تا مچ فرو میکنی توی دهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: جمعه 7 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:53

دارم طالبی قاچ میکنم. بازی رئال و بایرن است اما ما تلویزیون را خاموش کردهایم که نیکان بخوابد. تازگیها موقع خوابیدن خیلی بدقلق میشود. من که رسماً از خواباندن نیکان ناتوان هستم، فقط یاسی میتواند نیکان را بخواباند، فقط یاسی میتواند غرغرهای نیکان را فرو بنشاند. اصلاً نیکان خودش میداند که وقتی گشنهاش است یا خوابش میآید فقط یاسی میتواند درد او را درمان کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: جمعه 7 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:53

1 دوازده شهریور نود و یک را خوب به خاطر دارم: بعد از دوازده روز تعطیلی به خاطر نشست سران، ساعت 4 صبح صف کشیدهایم پشت در پادگان تا خودمان را تسلیم کنیم. از دوازده روز پیش که آمدیم و مرخصی بهمان دادند، با سهچهار نفر آشنا شدیم. آنها را پیدا میکنم و سعی میکنیم بهروی خودمان نیاوریم که حسّ به فنا رفتن داریم. با کلههای از تهتراشیده شبیه سیبزمینیهای دستوپادار و بدقوارهای شدهایم که بیتادامه مطلب

برچسب: دوازده,شهریور, نویسنده: یونا نجفی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 15:15

1-

مادرت بادکنک شد، بابا!

زندگی پُر از نمک شد، بابا!

اومدی گلپسرم، «نیکان»ام

دل مرداد خنک شد، بابا!

2-

تا حد مرگ ذوقزدهام... ذوقمرگ نشوم خوب است...


برچسبها: نیکان, ذوق, تولد, فرزند, مرداد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:28 توسط اميرعصارها

برچسب: شهریور, نویسنده: یونا نجفی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:34

چقدر حیوونکی هستیم ما انسانها

که هیچوقت نتونستیم

حس واقعیمون رو به زبان بیاریم

و همیشه به حیوونا میگیم زبونبسته.


برچسبها: زبان, انسان, زبان بسته, ارتباط, عجز
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:15 توسط اميرعصارها

برچسب: نویسنده: یونا نجفی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:13

صفحه بندی